متون و شعرهای استاد محسن خزایی

DONTE

مدیر کل سایت
عضویت
Dec 11, 2014
ارسال ها
2,705
پسندها
0
امتیاز
36
سن
23
محل سکونت
گِناوه
وب سایت
warmen.mihanblog.com
کشور من
Iran
درود

شعر ها و متون زیبایی از استاد عزیز و دوست خوبم محسن خزایی جمع آوری کردم ، که در این پست براتون میزارم این استاد عزیز شاعر اهل گناوه است و با سن 30 سال یکی از شاعران خوش بیان و خوش رو است ولی با شرایط موجود هنوز این استاد عزیز ناشناخته هستند به امید موفقیت های دوست خوبم استاد عزیز.

سپاس از شما دوستان. @};-
 

DONTE

مدیر کل سایت
عضویت
Dec 11, 2014
ارسال ها
2,705
پسندها
0
امتیاز
36
سن
23
محل سکونت
گِناوه
وب سایت
warmen.mihanblog.com
کشور من
Iran
ای دل منال از غم روزگار بکن صبوری
بیا ناله کم کن تو را فردا نهند به گوری
در پی چه مینالی زین دنیای پست
روزی به چشم آر که در دهان موری
بیا و با این روزگار سر جنگ مگذار
که طاقت غربتم نیست میسوزم از دوری
ای دل مباش غافل از بهر روزگار
باید که شاد زیست چرا این همه مغروری
اهل میخانه و دین و دنیا پرستان را بین
همه رفتند زیر خاک دلا مگر تو کوری
چه شور است اشکی کز سر غم آید
بیا و مخور غم شاد باش حتی زوری
نوری نمیبینم در این دلهای سیاه
چرا بیهوده مینالی از چه در پی نوری
شور و نوایست در این تن غمگین من
خون من به جوش آمد در این تن چو قُوری
وصله ما با این دنیا چه واهی بود
ای روزگار لعنت به تو چه وصله ناجوری
ساقیا باده اختیارم کن که میسوزم
مرا حرام دانند از بهر بهشت و حوری
ز می خانه ات بُرونم مکن ای ساقی
تا نبینم دنیا پرستان و دنیایه به این شوری
روزگار به خود منال با این چرخش پست
لعنت به چرخشت از چه این همه مسروری
خدایا برون کِش روحت زین تن صَبورَم 
که این روزگار ندارد طاقت صبوری

شعر: استاد محسن خزایی
 

DONTE

مدیر کل سایت
عضویت
Dec 11, 2014
ارسال ها
2,705
پسندها
0
امتیاز
36
سن
23
محل سکونت
گِناوه
وب سایت
warmen.mihanblog.com
کشور من
Iran
ای دریای پارسی ای یادگار نیاکانم
منم از ریشه تو من فرزند ایرانم
من ز نسل عشق ز نسل پارسم
دریا دل و عاشق همچو خلیج پارسم
ای نگون بخت اهریمن کینه توز
به سرزمین پدری من چشم ندوز
به هر جای تاریخ بنگرم تو را بینم
نشان فقط ز عشق تو اهورا بینم
ای هست و نیست من ای وطن
برنگ خلیج پارست میسازم کفن
ای که مقبره ات داره ما را هویت
منشور تو داد رای آزادی بشریت
ای سرزمین طلوع خورشید و شیران
درود بر آنکه نام تو نهاد ایران
ایران ای همه بود و نبود من
فدای ذره ای ز خاکت تار و پود من
ب نیلگونی خلیج پارست سوگند
به بغض آن بابک گرفتارت در بند
ندهم قطره ای ز آبت به تازی
به تاریخ ما گر بنگری رنگ میبازی
این خلیج یادگار هزاران خون است
از این است که رنگش نیلگون است
برو راه نیاکان خویش از بر گیر
شتر و بادیه و سوسمار را از سر گیر
به تاریخت بنگر پر از ننگ جهالت
تو را چه به خلیج عشق و رشادت
نیکی در کردار و رفتار و اندیشه من است
پاسداری ز خلیج پارس وظیفه من است
برو ای نادان هوس باز دیوانه تازی
تو کیستی که به دریای ما دست اندازی

شعر:استاد محسن خزایی
 

DONTE

مدیر کل سایت
عضویت
Dec 11, 2014
ارسال ها
2,705
پسندها
0
امتیاز
36
سن
23
محل سکونت
گِناوه
وب سایت
warmen.mihanblog.com
کشور من
Iran
زندگی یک پنجره گشوده به باغیست
زندگی سوسوی نور یک چراغیست
زندگی گاه شاد و گاه با درد و غم است
زندگی یک اندیشه هیچ و مبهم است
زندگی گاه کور و کر و لال است
زندگی عمر یک آدم بیخیال است
زندگی یک گذر بی انتهاست
عابریست که مقصدش ناکجاست
زندگی فارغ از کفر و دین است
زندگی یک آیین بی آیین است
گاه یک تکه هیزمیست در حال سوختن
وجدانیست بیدار که آن را نتوان فروختن
زندگی سوزنیست در انبار کاه
زندگی را باید کرد بیدار و آگاه
زندگی دریایست که جزر و مد فراوان دارد
ز ابر های تیره اش گاهی باران دارد
زندگی شبیست که در پی روشنایی روز است
اشکی ز سر شوق گاه ناله ای جان سوز است
اندکی ای دوست با چشم بینا بنگر
از گیر و دار شادی و سختی ها بگذر
زندگی اولش عشق و آخرش عشق است
زندگی فارغ از تلخی های سرنوشت است

شعر:استاد محسن خزایی

 
 

DONTE

مدیر کل سایت
عضویت
Dec 11, 2014
ارسال ها
2,705
پسندها
0
امتیاز
36
سن
23
محل سکونت
گِناوه
وب سایت
warmen.mihanblog.com
کشور من
Iran
چو عاقبت ما با دنیا جدایی است
دلبستن به این دیر فکری واهی است
با چشم خِرد به ما بِنگر ای زاهد
ببین که بین ما و خدا شور و نوایی است

شعر:استاد محسن خزایی
 

DONTE

مدیر کل سایت
عضویت
Dec 11, 2014
ارسال ها
2,705
پسندها
0
امتیاز
36
سن
23
محل سکونت
گِناوه
وب سایت
warmen.mihanblog.com
کشور من
Iran
تو این هوای سرد و بی روح زمستانی 
قصه ها دارم من از اندوه و پریشانی
داستان ز عاشقی که همه شب افسرده حال بود
پریشان احوال و دنیا را  بیخیال بود
چنین میگفت که راهم را گم کرده ام
عمرم را فدای اندوه مردم کرده ام
گفتمش ای دوست بهار نزدیک است
گفت چه  فایده وقتی دل سرد و تاریک است
زمستان چنان بی روح ساخته وجودم
که به یاد بهار هزاران ترانه سرودم
از شکوفایی در وجودش غنچه ای ندیدم
سخن کوتاه کردم و از روی بهار پریدم
گفتمش که تابستان آید یخ ها اب شوند
گفت دانی چرا؟شکوفه های بهار کباب شوند
گفت بعد هم حتما گویی که فصل پاییز است 
فصل ماتم عاشقان درختان از غم برگریز است
دانی چرا پاییز به فصل اندوه لایق شده است
چون بهاری بوده است که عاشق شده است
در آخر گویی که حتما فصل زمستان آید
فصل زیرسازی بهار برف و باران آید
گفتمش اینها دانی و چنین بی روح و سردی
همه راه ها رفته ای پس چه راهی گم کرده ای
گفت راه عشق رفته ای،در غم معشوقی سوخته ای
کجا روی ای رهگذر،یا تو هم راه گم کرده ای


شعر :استاد محسن خزایی

 
 

DONTE

مدیر کل سایت
عضویت
Dec 11, 2014
ارسال ها
2,705
پسندها
0
امتیاز
36
سن
23
محل سکونت
گِناوه
وب سایت
warmen.mihanblog.com
کشور من
Iran
تن من چو روزی به خاک گور خواهد رفت
دست به دست این مور و  آن مور خواهد گشت
ساقیا تا دیر نشده باده را اختیارم کن 
که این تن در غم نیستی رنجور خواهد رفت

شعر :استاد محسن خزایی
 
بالا